مادر در هر روز ابستن دیگری میشود و نوزادان بی شماری از خود به دنیا می اورند ولی از این به دنیا امده گان همه گی نمی توانند رستم زال شوند به جنگ غولان دیوان و اژدارها بروند و خوکان بد خوی را سراز تن جدا سازند شاه هان را از سرتاج ستانند و اشخاص را به تاج پادشاهی برسانند همه گی نمی توانند کاوه اهنگرشوند تحت ادمی خواه ره چون ضحاک را به تابوت مبدل سازند همه گی نمیتوانند چون ابومسلم خراسانی درفش آزادی را بلند سازند ویا همه گی نمی توانند چون ناصر خسرو از جاه و جلال بگذرند ودر راه حق و حقیقت خویشتن را در رنج روزگار بسپارند ویا مانند اینها.اما در روزگاران مانیزبه انکه مبارزان و قهرمانان اندک نداریم ولی رسیدن برجایگای مبارزی چون محمد ابراهیم ( آرزو ) کاریست دشوار ومبارزین از این دست کم اند درشمار انگشتان عاری ! آرزو ابر مردی خرد مند شریف همت انسان مبارز و پشتاز شخصیت انقلابی فرتن وبا تقوا .
محمد ابراهیم آرزو فرزند کوه پایهای هندوکش دوست صمیمی زحمت کشان وتهی دستان بود ودر برابر دهقانان و چوپانان چنان شخصیت فقیرو خاک ساربود همچنان در برابر اربابان ستم گرومفت خواران شخصیت عصیان گر سرکش و اشتی نا پزیر.آرزو شخصی تواصع ، حلیم مرد مومن وباتقوا بود در برابر رفقای شان تاحدودی ساده و صمیی بوده که در قلب هر انسان با وجدان و وطن پرست که یک بارهم اگر با او مواجه میشد جای میگرفت ، در شخصیت او هیچ گاهی تنوع و تفنن دیده نشده از هرگونه بلند پروازی شخصیت سازی و منفعت پرستی نفرت داشت ، آرزو دوره حیاتش را در راه مبارزه علیه ستم و استثمار گزراند.آرزو بسیار ی از جوانان و ساکنان روستاهای دره های تاله و برفک ، کلان گذر و اقوام نیکپی رابه مبارزه ضد ارتجاع ضد استثمار و ستم دعوت و تربیه کرد.
آرزو در ثبات جنبش روشن فکران و انقلابی بخصوص درولسوالی دوشی بغلان سهم فعال وقابل وملاحظه داشته به توده های زحمت کش بشارت گر زنده گی نوین و ابرو مندانه بود.
آرزو شخصیت مبارز و از کره گذشته بود او در خم و پیچ مبارزه هیچ گاهی تسلیم انحراف و ابتذال نگردیده بلکه صادق و استوار به پیشرفت .از این جاست که برین شخصیت سیاسی و اصولی همه گی ارج میگذارند و انقلابی آتشتی ناپذیرواتشین میخوانند.
آرزو شخص مدبر و قلم به دست شاعرونویسنده ، عضو شورای مرکزی انجمن نویسندگان جمهوری افغانستان بود . باقلم توانایش بر دشمن می تازید ستم گر را افشا می ساخت در اشعار ، طنضها و نوشته های آرزو اندیشه انقلابی اش به وضاعت انعکاس داشت از موضع اصلی و طبقاتی سیمای اشخاص را معرفی میگرد.
دشمنان طبقاتی آرزو به مثابه یک چهره مبارز و اشتی ناپذیر درک کرد و نسبت به او خشم و کین خسمانه فراوان داشتند.
معچزه اینکه جمع خصایل وخصوصیا ت یک انسا ن واقعی و باوجدان باشرف و پیکار جو دروجود آرزو این دلیر مرد مبارزه بود. آرزو از استعداد غارق العاده برخوردار بود عشق و علاقه فراوان برای اموختن علم داشت ، هنگامیکه برای چراندان مواشی پدر به دشت و دامان کوها می رفت بالای خاک و ریگ می نوشت ، اولین بار ایفای وظیفه درولایت بغلان به حیث کاتب و تاویلدار بعدا در مطبوعات بغلان به حیث روزنامه نگار ایفای وظیفه نمود.
آرزو در وحدت حزب پرچم و خلق 12 سرطان 1356 نقشی کلیدی داشت و از طرف هر دو جنا بحیث منشی کمیتی ولایتی گماشته شد. در سال 7 ثور 1357 به حیث مدیر مطبوعات ولایت بغلان تعین شد به اساس لیاقت و شایستگی .
در حدودی شش ماه بحیث ریس شورای عالی قضایای دولت در وزارت عدلیه کابل ایفای وظیفه کرد ، در میزان 1357 به حیث مسوول تبلیغ و ترویج دارالانشاه کمته مرکزی .
در ماه جدی 1358 به اساس محبوبیت که در هردو جناه داشت به وظیفه قبلی اش ادامه داد.
درسال 1365 کارشناس در بخش انجمن نویسندگان بعد از یک سال منشی ناحیه 11 خیرخانه بحیث کارشناس امر بخش کمیسون تفتیش مرکزی.
ای وای دریغا که این مبارز نامدار در جریا ن جنگ گرم طبقاتی دست خوش طوطه وحشیانه و رذیلانه ترین محافل سیاه و ارتجاعی گردید و دستان سیاه نامریی نای نوا خوانش را فشرد وقلب تپنده اش ا در اولین روزهای بهاران سال 1367 ، 16 حمل از تپش بازماند یعنی آرزو به شهادت رسید در مسیری راه پل محمود خان ( منار استقلال ) .
درین حادثه درد او غم انگیز تنها اعضای فامیل آرزو نه بلکه همه دوستان و هم سنگران آرزو همه مبارزین و فرزندان اصیل رنج و مهنت درسوک دلخراش او خود را شریک دانسته و تا اکنون با هیچ کسی راجه نشده ام که از مرگ آرزو تاثیر و تاسف نکرده باشد.
نوشته : شهید محمد ابراهیم آرزو
آرزوی ناگفته
بزن مهمیز محمل را که من مستانه می رقصم به یاد روی ان سنگین دل جانانه می رقصم
مرین آزاده گی صبروشکیبایی برد ازدل درین آزاده گی در پی زولانه می رقصم
نباشد الفتی مارا نه با مهری نه با ماهی که از حسرت کشی در گوشه بتخانه می رقصم
به این دوران افسون زا مرا شوردگرباید بهار آمد شگوفا شد دلا دیوانه می رقصم
بهاری آرزو ها زان فریبا و دل انگیزاست بیاد روی ماهش در دل میخانه می رقصم
ملال انگیز باشد زنده گی دور از وطن مرا رای سوختن درشمع رویش چون پر پروانه می رقصم
بیاد هند وکوش دل ودین مفتون بود آری پی زلف سیاه مهوشان چون شانه می رقصم
غبار رنج و غم بردل چه بیجا سایه افگنده است که از تنهایی و عزلت به کنج خانه می رقصم
کجا آن همنشین دل که راز دل عیان سازم به کوه بینوایی با دل غمخانه می رقصم
جنون آمیزباشد زنده گی دور از سیه چشمان وگاهی هم بیاد " شیپور " دردانه می رقصم
فراخوانی دل شور ونوای دگردارد درین شورونوای دل عجب فتانه می رقصم
نداند حال دل را با که گویم درد عشق خود به این علت به آه و ناله درویرانه می رقصم
ندارد ناله و آهم به قلبش ذره تاثیر غریق بینوایی درپی افسانه ها ، افسانه می رقصم
من از این بینوایی آرزوی دل کجا گویم
هزاران آرزو ناگفته به رندانه می رقصم
1980 تاشکند 11 فبروری
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۹ساعت ۸:۵۱ ق.ظ  توسط نــجیـب الله ( جویــــا ) |
برچسب:
نویسنده: باران قاسمیپور